چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387
از دم سرد خزان برگی که می افتد به خاک
از جهان بی برگ رفتن یاد می آید مرا
نوشته شده توسط صید در ساعت 20:35 |
لینک
|
یکشنبه پنجم آبان 1387
چند شب پیش هوا صاف بود و ماه کامل. به دلیلی مجبور شدم برای مدتی کوتاه بروم بیرون.به طرز عجیبی محو زیبایی ماه شده بودم به طوری که برای مدتی نه چندان کوتاه بیرون خانه قدم زدم. در تمام آن مدتی که ماه را می دیدم از خودم می پرسیدم: "چگونه می توان باور کرد که آنچه می بینم چیزی نیست جز انعکاس نور خورشید از یک سطح ناهموار؟"...
پ.ن.1: باده خاک آلوده تان مجنون کند
صاف اگر باشد ندانم چون کند
نوشته شده توسط صید در ساعت 20:59 |
لینک
|
چهارشنبه دهم مهر 1387
نمی دونم ۶ سال شد یا هفت سال. خیلی زود گذشت, حداقل برای من.می خوام اعتراف کنم, توی این چند سال تو هر جور حجت و نشونه که می شد نشونم دادی ولی من ..., به هر شکلی که شد گفتی بیا ولی من ...می دونی, بعضی مواقع می گم اگه توی این هستی یکی مستحق اون شعله های فروزان و ... باشه اون منم. ای لعنت بر این حسی که آدم می دونه قراره این حرفاش خونده بشن. ای لعنت بر این تکلف زاید که نمیگذاره آدم حرف بزنه. راستی تو به اشک ناخالص هم رحم می کنی , نه؟
بگذریم, از اون مهمتر یک سوال دارم:
" چه جوری منو تحمل می کنی؟ "
نوشته شده توسط صید در ساعت 21:17 |
لینک
|
چهارشنبه بیستم شهریور 1387
بهار دلکش رسید و دل به جا نباشد
نوشته شده توسط صید در ساعت 20:38 |
لینک
|
چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387
گفتم :
"الهی لا تعذبنی بعقوبتک"٬ یکی رد شد و گفت:" آخه تو که ... چه میفهمی اینا چیه؟"
دیدم راست می گه ٬ به دلایل متعدد...
نوشته شده توسط صید در ساعت 21:10 |
لینک
|
یکشنبه شانزدهم تیر 1387
صرفنظر از بقیه بخشهای دعای ماه رجب این قسمتش برایم واقعا "ملموس" است...
يا مَنْ يُعْطى مَنْ لَمْ يَسْئَلْهُ وَمَنْ لَمْ يَعْرِفْهُ تَحَنُّناً مِنْهُ وَرَحْمَةً
ای كه عطا كنى به كسى كه از تو نخواهد و نه تو را بشناسد از روى نعمت بخشى و مهرورزى
نوشته شده توسط صید در ساعت 0:6 |
لینک
|
دوشنبه سیزدهم خرداد 1387
دیشب به خوابم آمدی،
صورت بی صورت تو را در سیمای کسی دیدم که کمان را سوی قلبم کشیده بود...
تیری زد،دلم را شکست و گفت:"بیا عزیزم،بیا"
نوشته شده توسط صید در ساعت 18:53 |
لینک
|
یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387
گفت :"به فلانی بگین احوال نمی پرسی.دیر می آیی زود میری!"
آهی کشیدم،خودمو جمع و جور کردم و گفتم:
"میدونین،همیشه در ذهنم هستین ولی...،ولی..."
گفت:"نمی خواد یاد من باشی،لااقل کمی به خودت فکر کن"
گفتم:"هستم،فراموش میکنم اکثر اوقات"
نگاهش رو ادامه داد،همون نگاه دوست داشتنی.
من این چشمارو یه جا دیده بودم.حافظه لعنتی راه نمی آمد.نگاه مهربونش یه جورایی پرروم کرد:
"آخه بد دنیایی شده،هیچ چیزی توش قطعی نیست،باور کنین اگه برام گوشه ای از حقیقت روشن بشه دیگه هیچ وقت..."
اینو که گفتم نیشخندی زد و گفت :حقیقت!
بعد هم رفت،به همین سادگی.
شنیدم می گفت:"انتهایی نداره..."
پ.ن1: در تمام مدت گفتگو نقاشی هایی که از چهره خیالیش کشیده بودم در ذهنم مرور می کردم به طوری که حواسم را به کلی پرت کرده بودند.
پ.ن.2:شبان!
نوشته شده توسط صید در ساعت 18:52 |
لینک
|
یکشنبه پنجم اسفند 1386
"بر در کویم گدایی نکته ای در کار کرد
گفت بر هر خوان که بنشستم خدا رزاق بود"
پ.ن. به بهانه فراموشی
نوشته شده توسط صید در ساعت 10:45 |
لینک
|
سه شنبه بیست و پنجم دی 1386
"حافظ از دست مده دولت اين کشتی نوح
ور نه طوفان حوادث ببرد بنيادت"
نوشته شده توسط صید در ساعت 18:51 |
لینک
|